به من چه!!

توی راه پله های مطب دکتر پوست نشسته ام تا شاید ساعتی دیگر موفق به رویت رخ ناپیدای دکتر شوم. این سومین بار است که حضور در این کریدور را تجربه میکنم و اگر حداقل سه نفر این دکتر را معرفی نکرده بودند چنین خفتی را نمی پذیرفتم. به نظرم دزد گرفتن راحتتر از ملاقات این دکتر باشد!! و من در عجبم از جامعه ای که سیستم نوبت دهی پزشکش در قرن ۲۱ اینگونه است.

 

به این فکر میکنم که فکر کردن یا حرص و غصه خوردن در مورد چیزی که من هیچ نقشی در آن ندارم کار عبثی است. گاهی که دلم خیلی میگیرد گیر میدهم به خدا. ولی جز عذاب وجدان هیچ چیزی عایدم نمیشود پس نتیجه این شده که تمرکزم را گذاشته ام روی چیزهایی که من در آن نقش دارم اما این وسط گاهی با وجود تلاش ها و برنامه ریزی ها هم همه چیز طبق برنامه پیش نمیرود. پس کلا نتیجه این شده که من کار خودم را انجام میدهم و بقیه اش به من چه!! مگر من مسئول مدیریت اوضاع جهان و آدم هایش هستم؟! هر کس مسئولیتی دارد و من به اندازه توان خودم مسئول خودم هستم  بقیه اش هم به من چه!!

 

چند ساعت بعد نوشت:

جلوی در مطب دکتر دعوایی شد که مسلمان نشنود کافر نبیند و من فقط به این فکر میکردم و میکنم که تمدن چند هزارساله مان چه نقشی در رفتار امروزم مردم جامعه مان دارد!! باور کنید اگر تست هاری از حاضرین گرفته میشد قطعا جواب چند نفر مثبت بود.ابرو

 

در اینستاگرام چند پیج را دوست دارم و وقت و بی وقت که میروم سراغ گوشی ام جملات و پیام هایشان شدیدا به هدف میزند:

Sucçess.studio

Drahmadehellat

 و پیج کتاب خوانی که جهت مطالعه گروهی کتاب است و این روزها من فقط شاهد ماجرا هستم: ketabkhani

/ 4 نظر / 11 بازدید
زهرا

سلام .. وبتون عالیه.. خوشحال میشم به وبم سر بزنید..[لبخند]

علی

[لبخند][لبخند][لبخند] [گل]

قاسم

سلام همشهری. اول ببخشید که دیر به دیر سر میزنم. دوم اینکه: من هم از هرگونه صف بیزارم و دوری میکنم. به خصوص مجبور باشی در صف انتظار باشی و یک چند نفر هم با ادبیات و فرهنگ خاص خودشان رفتار کنند؛ من هم بسیار خودخوری میکنم و چاره ای هم نیست. راستی در مورد حساس بودن مدیریت اوضاع جهان هم با نتیجه گیری ای که داشتید بسیار موافقم. بعضی مواقع باید همین دیدگاه را داشته باشی وگرنه سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش! در واقع همون فرمایش همشهریمان «حافظ» هست که من عاشق این غزلشون هستم: بخصوص آنجا که میگوید: با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی/ گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

آرام

سلام پیج اول رو فالو کردم. ممنونم. دومی رو که داشتم. سومی رو هم حوصله کتاب خواندن نیست دیگر عزیزم.