ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

دلم برای خودم می سوزد در این مدتی که اداره ای شده ام یک ثانیه (دقیقا و بدون هیچ اغراقی) مرخصی هم برای استراحت یا تفریح نگرفته ام، تمام مرخصی هایم برای بدو بدو بوده، یا فلان بلا را سر فلان مقاله بیاورم و یا کارهای اداری !! هنوز هم این رشته سر دراز دارد نگران دلم مسافرت بدون دغدغه می خواهد که از ترس کمبود مرخصی و کمبود زمان فعلا ترجیح میدهم بهش فکر نکنم. دلم خیلی چیزهای دیگر هم می خواهد ولی فعلا وقتش نیست!! گاهی که الان هم یکی از ان گاهی هاست می گویم بی خیال همه چیز دختر جان، بشین و زندگیت را بکن، الکی چرا برای خودت دردسر درست میکنی، فقط چشم هایت را ببند تفاوت ها و رانت ها و دزدی ها و پارتی بازی ها را نبین، علاقه ها و پتانسلیت را نادیده بگیر، علاقه های جدید بساز، تو هم خاله زنک شو!! و مثل بقیه از رفتارهای خاله زنکی لذت ببر!! اصلا لذت نبر چشم هایت را فقط ببند از داشته هایت لذت ببر!! از تنهاییت!! از همه چیزهایی که فکر میکنی حقت است بگذر و قانع باش!! شاید لذت زندگی در همین گذشتن ها باشد!! در همین قناعت ها!!  دقیقا می دانم که سال آینده اگر همه این دویدن ها به نتیجه برسد (ان شالله می رسدلبخند) باز هم دچار این یاس فلسفی می شوم که چه کاری بود که من کردم و شاید بهتر بود نمی دویدم و فقط چشم هایم را می بستم. چشم بستن اما سختتر از دویدن است، سختتر از به دوش کشیدن سنگینی تصمیم های سردوراهیست. منی که اینقدر مصمم بودم چرا به چشم بستن فکر میکنم؟ منی که از لحظه های زندگیم به این خاطر لذت می برم چون فکر میکنم در حال تلاش برای مفید بودنم، برای به دست آوردن حقم!! حالا شک کرده ام به آنچه حقم است، به آنچه مفید است، به تعریف لذت! به تعریف حق!! به تعریف مفید!! نه! شک نکرده ام! فقط کمی خسته ام ، فقط کمی!  واقعیتش این است فقط همین یک راه هست، دو راهی چشم بستن و چشم باز کردن است. خب مسلم است که چشم باز کردن درست است. 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

/ 5 نظر / 18 بازدید
fericit

سلام دوستم خوبی؟؟درمورد اینکه آدم گاهی خسته میشه باهات موافقم خوب وقتی دنبال طاووس باشی و جور هندوستان بکشی گاهی ممکن خسته بشی ولی با بقیه حرفات موافق نیستم،به نظرم ما خودمون برا خودمون قید هایی آزاردهنده میذاریم شما میتونی راحت یه سفر دوروزه بری به جایی برنمیخوره،من خودم متولد یه خانواده سرشناس،اصالتا شیرازی و مرفه هستم دختران درخانواده من به صورت سنتی 18 سالگی ازدواج میکنن و بعد ازدواج در خانه همسرانشان به ادامه تحصیل می پزردازن تا فوق لیسانس و یا دکتری و قرار بود سرنوشت من هم اینطور بشود....ادامه حرفام تو پیام جدا مینویسم

fericit

قرار بود سرنوشت من هم اینطور بشود یعنی 18 سالم بود که پسرعمم که اون موقع پزشک عمومی بود و الان تخصص اومد خواستگاری من ،پسرعمم خیلی پسر خوبی بود ولی من آرزوهای زیادی داشتم و دلم نمیخواست زود ازدواج کنم به پدرم گفتم و اون از من حمایت کرد و من راه خودمو رفتم با اینکه خانواده پدری من در شیراز دوست داشتن من هم مثل بقیه دختران ازدواج کنم پدربزرگم ارزوش دیدن فرزند من بود و من نمیخواستم به این زودی وارد زندگی مشترک بشم ادامه در پ بعدی

fericit

در خانواده ما مردان صاحب ثروت و دارایی هستن و اکثرا زنان با اینکه اونها هم صاحب دارایی هستن میرن در حاشیه ولی من نرفتم در س خوندم در خانه پدرم تا مقطع دکتری تو همین خانه پدری به سه زبان زنده دنیا مسلط شدم تو همین خانه پدری رفتم سرکار و تو وزارت خونه ای مشغول به کارشدم کارمو واویل دوست نداشتم ولی سازوکاری فراهم کردم که عاشق کارم بشم کم کم چند جا و تو چند نهاد مشغول شدم و کار کردم به صورتی که الان 10 شب به بعد میام خونه من به این در/امد ها احتیاج نداشتم چون پدرم همیشه حمایتش با من بود ولی من میخواستم دختری قدرتمند و صاحب داررایی بشم و کسی بشم که دنیال علایق خودش رفته الان 29 سالمه و احساس میکنم به اونچه دلم خواسته رسیدم به نظرم زندگی ارزش دویدن داره حتی با کفش های پاره....

سلام دختر گلم اصلااااااااااا منظور من این نبود که من به همه چی رسیدم و آدم موفقی هستم منظورم این بود احساس ما تو زندگی،این که خودمون رو خوشبخت میدونیم ،این که حقمون رو تو زندگی چطور ارزیابی میکنیم به نحوه عملکرد خود ما برمی گرده تو جامعه ممکن تو جامعه انواع فساد باشه پارتی بازی باشه ولی دلیل نمیشه که بگیم چون اینا هست حالا ما دیگه عقب میوفتیم ،من داستان زندگی خودمو گفتم که بگم من تو یه خانواده وحشتنااااااااااااااک سنتی تو نستم ادامه بدم و دنیال آرزوهام باشم پس تو هم میتونی قربان شمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

fericit

اسمم تو قبلی یادم رفت بنویسم موفق باشی عزیزم