دوســــــــت

سلام،

این حس تنهایی و غریبی من بر میگرده به خیلی سال پیش، حتی به قبل از زمانی که شخصیتم شکل بگیره، دقیق ترین خاطره م بر میگرده به 6 سالگی، که تو یه جمع شلوغ به شدت احساس تنهایی می کردم و این حس هر روز و هر ساعت با من بزرگتر میشه.

منی که براحتی با آدم ها ارتباط برقرار میکنم و آدم های دور و برم هم کم نیستند، وقتی ازم پرسیده بشه چند تا دوست صمیمی داری، هیچ جوابی برای گفتن ندارم!!

دنیای من با دنیای آدم های اطرافم متفاوته، دارم افکار وعقاید سهروردی رو می خونم ، سهروردی همیشه تو زندگیش دنبال یه مشارک بوده کسی که بتونه آرا و عقایدش رو با اون در میون بگذاره و باهاش همسو باشه، وقتی این جمله از کتاب رو خوندم چه خوب سهروردی رو درک کردم، دنیای افکار و عقاید من خیلی خیلی کوچکتر از آراء سهروردی هست اما تنهایی توی این دنیای کوچیک هم سخته!

تو خواننده عزیزی که حوصله میکنی و این نوشته رو می خونی، اصلا فکر نکن که من آدم خاصی هستم، خیلی ها اطراف من در نگاه اول دیدگاه و طرز فکرشون با من همسو هست، اما وقتی بهشون نزدیک میشی از حرف تا عملشون اینقدر فاصله هست که گم میشی تو عظمت این فاصله، خیلی ها ظاهر افکارشون زیبا هست و وقتی نزدیک میشی پشت این ظاهر هیچ عمقی نیست و چه زود سرت میخوره به کف اقیانوس وجودشون.

چقدر دلم یه آدم عمیق می خواد!! آدمی که بشه تو عمق وجودش مست شد، آدمی که نخوای برای صحبت باهاش دنبال موضوع بگردی ، صحبتاش رنگ و بوی آدمای دیگه رو نده، از تو بگه، تو رو بشناسه، تو رو حس کرده باشه، بشه با حرفاش بزرگ شد، بزرگ دید. بشه غم دلتنگی تو رو باهاش قسمت کرد، از غربتمون گفت.

عید من اون روزیه که دلتنگیام رو نگفته با یه بشر مثل خودم قسمت کنم  و بدون اینکه قضاوتم کنه درکم کنه.

چه بغضی نشست تو گلوم، فضای ذهنم پر از "الهی و ربی من لی غیرک " هست، کاش وقتی شش ساله بودم فضای ذهنم این جمله رو در خودش می گنجوند.

اما هنوز امید دارم که انسانی هست که از جنس احساس من "من لی غیرک" رو حس کرده باشه و بخواد یکی رو در حسش شریک کنه.

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
ماسح

سلام ! به همین سادگی دعوتید! http://hagheghat.persianblog.ir/ روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟”مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.” چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند. عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

زهرا

صبا خانوم سعی دارم بیشتر نوشته هاتون رو بخونم می تونم بگم برام آشنا هستند ولی اگر لطف کنید از فونت بزرگتری برای پست هاتون استفاده کنید ممنون میشم